تقدیم به تو
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
امشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم
دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست ؟
یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟
زندگي مثل يه جاده است ، من و تو
مسافراشيم ، قدر لحظه ها رو بدونيم
، ممكنه فردا نباشيم
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام
مي كرد بهم چي گفت ؟ جايي كه
ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه
غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو
تنها نيستي .
توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري،
قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم
كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني
برميگردي پيشم
خداوندا٬
از هیچ یک از بندگانت نه شکایتی بر لب دارم٬
و نه کینه ای در دل٬
تنها التماس های مرا٬
برای آنان که چشمان خود را٬
بر روی نقشهای زیبای عظمت و بزرگی تو بسته اند بپذیر٬
در های بلند رحمت خویش را بر آنان بیشتر بگشای٬
تا شاید که دریچه های کوچک قلب سیاهشان٬
از احساس وجود تو نورانی گردد٬
و نیاز به تو را بیشتر از همیشه در خود بیابند
هر کس پریدن دوست دارد ، حال ممنوع
بر نازلیخاها که ناموس زمین اند
یوسف پرستی پشت خط و خال ممنوع
می خواستیم از قهوه معجونی بسازیم
گفتند: هی ! توهین به صاحب فال ممنوع
مد شد زمین خالی بماند از هیاهو
شاعر شدن جز با زبان لال ممنوع
گفتند: ما از باغ مردم بی نصیبیم
گفتند: بر ما ذره المثقال ممنوع
بر منطق وارونه ای باید بچرخیم
در این مدار بسته استدلال ممنوع
گردش به سمت چپ دهانان تن آزاد
سر راست بودن بر همین منوال ممنوع
بگذار این مردم گناهم را بگیرند
من باد باران خورده ام جنجال ممنوع
این کوچه ها وقتی که شهوت دیده باشند
بر چشم های زیر هجده سال ممنوع
(عبد الحمید رحمانیان)
تویی خیال من و در خیال می مانم
(محمد علی علیزاده (

باز عاشقي به شهر عشق كوچ كرد و ما را در سوگ خويش نشاند
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند
از دل بر که شب سر زد و تابید به خورشید
تا دل روشن نیلوفریش پاک بماند
جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدم
که در این همهمه گنبد افلاک بماند
روحش شاد و يادش گرامي







به چیزی كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
هرگز لبخند را ترك نكن . حتی وقتی ناراحتی. چون هر كس ممكن
است عاشق لبخند تو شود.
![]()
هرگز وقتت را با كسی كه حاضر
نیست وقتش را با تو بگذراند
، نگذران.
![]()
بدترین شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنار او باشی و بدانی
كه هرگز به او نخواهی رسید.
![]()
دیگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسی كه تو را آزرده
دوباره اعتماد نكنی.
![]()
اگر كسی تو را آن گونه كه می خواهی دوست ندارد ، به این معنی
نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
![]()
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی
اتفاق می افتد که انتظارش را نداری







کاش مي شد با تو بودن را نوشت![]()
تا که زيبا را کشم بر هر چه زشت![]()
کاش مي شد روي اين رنگين کمان![]()
مي نوشتم تا ابد با من بمان![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
السلام عليك يا ابا صالح المهدي















از خدا خواستم عادت های زشتم را ترک بدهد
خدا فرمود:خودت باید آنهارا رها کنی![]()
از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد !
فرمود : لازم نیست روحش سالم است جسم
هم که موقت است .![]()
از او خواستم که لااقل به من صبر عطا کند!
فرمود : صبر حاصل رنج و سختی است
عطا کردنی نیست. آموختنی است ![]()
گفتم مرا خوشبخت کن :
فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و
به من نزدیکتر می کند ![]()
از او خواستم روحم را رشد دهد .
فرمود : نه ! تو خودت باید رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس
می کنم تا بارور شوی ![]()
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت
ببرم فرمود : برای این کار من به تو زندگی دادم .

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب
چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون
باش که هميشه بالاي سرش باشي.



نمي فهمد گريان نکن.

۱- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
2- با شفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
۳- اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)
۴- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
۵- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
۶- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
7- اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب
باش (مثل آينه) 

آرامش نيلوفر به هم نخوره ، پس اگه كسي رو دوست
داري، براي داشتنش سالها صبر كن.





فرشته بیکار
مردي خواب عجيبي ديد .
او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كار هاي آنها نگاه مي كند .
هنگام ورود ، دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديدكه سخت مشغول كارند و
تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و
آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند .
مرد از فرشته اي پرسيد : « شما داريد چكار مي كنيد ؟»
فرشته در حالي كه داشت نامه ها را باز مي كرد ، جواب داد : « اينجا
بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط
فرشتگان به ملكوت مي رسد به خدا تحويل
مي دهيم »
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته ي بزرگ ديگري از فرشتگان را
ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي
به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد :« شماها چكار مي كنيد ؟ »
يكي از فرشتگان با عجله گفت : « اينجا بخش ارسال است ، ما الطاف
و رحمات خدا توسط فرشتگان به بندگان در زمين مي فرستيم . »
مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .
مرد با تعجب از فرشته پرسيد : « شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟ »
فرشته جواب داد : « اينجا بخش تصديق جواب است .مردمي كه دعاهايشان
مستجاب شده ، بايد جواب تصديق دعا را بفرستند . ولي تنها عده ي بسيار
كمي جواب مي دهند .»
مرد از فرشته پرسيد : « مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان
را بفرستند ؟ »
فرشته پاسخ داد : « بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند : خدايا متشكريم !»
خدایا متشکریم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سخاوت 
پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد . پسر بچه پرسيد ؟
« يك بستني ميو ه اي چند است » : پيشخدمت پاسخ داد
« ۵۰ سنت » پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع
به شمردن كرد. بعد پرسيد؟.
« يك بستني ساده چند است » :
و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: « ۳۵ سنت »
در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز
خالي بودندپسردوباره سكه هايش را شمرد و گفت :
« لطفأ يك بستني ساده »
پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت .
پسرك نيز پس ازخوردن بستني پول را به صندوق
پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد .
آنجا در كنار ظرف خالي بستني، ۲ سكه ۵ سنتي و
۵ سكه ۱ سنتي گذاشته شده بود . براي انعام پيشخدمت!!!








علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
كه به ما سوا فكندي همه سايه ي هما را
قضاوت حضرت علي (ع) در مورد مادر و پسر
جواني در كوچه هاي مدينه فرياد مي زد « يا احكم الحاكمين !
بين من و مادرم به حق حكم فرما .» 
عمر صداي او را شنيد و گفت « چرا به مادرت نفرين مي كني ؟ »
جوان گفت : « اين زن مادر من است . 9 ماه مرا در شكم حمل كرده ،
دو سال كامل مرا شير داده و اكنون كه من رشد كرده و جواني نورس
شده ام مرا مي راند و فرزندي مرا انكار مي كند .» 
عمر از مادر خواست كه صحبت كند . او چهل نفر از فاميل خود را
آورد كه همگي شهادت دادند كه اين زن فرزند ندارد و اين پسر دروغ
مي گويد و اين خانم دختر و باكره است.
عمر گفت : « دست اين جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا حد دروغ
را بر وي جاري سازيم . » 
در حالي كه جوان را به سوي زندان مي بردند ، در بين راه اميرالمومنين (ع)
آنها را مشاهده نمود . جوان تا چشمش به حضرت علي (ع) افتاد شروع به
استغاثه كرد و جريان خود را براي حضرت نقل نمود . 
امير المومنين (ع) فرمود : « او را به نزد عمر برگردانيد .»
